تبليغاتX
نشانی


نشانی

 

   

الهی

همچون بید میلرزم که مبادا به هیچ نیرزم...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:49 توسط سوسن| |

       درواپسین لحظات ماه عزیزشعبان،چشمان شیفتگان وعاشقان

ماه مارک رمضان در دل آسمان با اشتیاق ماه زیباومبارک را رصد 

می کنند.با دیدن آن وبا شنیدن خبررویت هلال ماه مبارک رمضان دل

 شیدایی عاشقان حضرت دوست ناگهان شاد و مسرور میشودکه باری

دگر به ضیافت الهی دعوت شده ایم اشک شوق در چشمان حلقه می

زندوزبان به شکر گزاری از خدا می پردازد ودل به این سعادت

می بالد.دوباره ماه مبارک رمضان،ماه برکت و رحمت ،ماهی که

خداوندآن را بزرگ و گرامی داشته است به آن شرف بخشیده وآن رابر

 همه ماه ها برتر گردانیده فرا رسیده و فضای شهرو روستاوآسمان و

 زمین از  پاکی،اخلاص و معنویت پر می شود،لبریز از دعا می

شود،دعای سحر،دعای افطارو صدای دلنشین ربنای شجریان بار

دیگر دل را آسمانی می کند و تو را با خود تا اوج کهکشانهاو زیباییها

می برد.دوباره دعای ابوحمزه ثمالی به تن خسته ات جان می بخشد،

تو راازآلودگی ها پاک می کندبه تو درس زندگی و چگونه زیستن را می

دهدونیز چگونه مردن را.

خدایا به تو پناه میبرم ازتنبلی،سستی،اندوه،ترس،بخل،بی

خبری،سخت دلی،خواری،نداری،وتنگدستی و هر بلا و هرزگی

 وآن چه آشکار ونهان است از آن هاو... دعاهایی که میخوانی تورا از

 عالم خاکی به عالم ملکوت میبردودوباره سفره های پربرکت افطاریو

شب های احیا و شب قدر،شبی که از هزار ماه بهتر و بالاتر

است.شب هایی که غبارآلودگی و گناه از دل های زنگار زده  زدوده می

شود،آیینه دل پاک و زلال می شود که در ان می توانی زیبایی دوعالم

را ببینی.بار دیگر صدای "الهی العفو"را در همه جا به ویژه در مساجد

 می شنوی و دلت برای آن شب های مقدس و پر خاطره تنگ می شود،مرغ دلت

 پر می کشدبه سوی فضای عطراگین مساجدو دیدار انبوه یاران شب زنده

دار و خواندن دعای جوشن کبیر و گفتن نوای دلنواز سبحانک یالا اله الا

 انت را یاد می کنیم و دوباره می خوانیم خداوند بزرگ را

به پاکی اش به مهربانی و بزرگی و رحمانیتش،به ستار بودن او و به

قهار بودنش،اورا سوگند می دهیم که مارا فریاد رس باشد و از آتش

جهنمدور سازد.

در این ماه عزیز و ماهی که در آن گناهان به سرعت می

سوزند و اشک های دیدگان کنهکاران پشیمان گرانبهاترین پاک

کننده گناهان و آلودگی هاست.در این ماه نفس خام و سرکش با سوز

دل ها پخته می شودو آرام و رام می گرددو خود خواهی ها جای خود را به گذشت و ایثار

 می سپارند.آری در این ماه انسان خود را با اطاعت و عبادت دراختیار

 کامل معبود و خالق خویش قرار می دهد تا نفسسرکش خود را تسلیم و

آماده بندگی حق کند.با روزه داری و امساک و خود داری از هر چیزی

 که خدا آن را نمی پسندد،می توان توفیق سعادت

حضور در این ضیافت را به دست آورد.فکر ما نیز در این ماه با پرهیز

 از منفی بافی ها و بد اندیشی ها روزه می گیردو ما مثبت اندیش تر

 می شویم. ما همواره به بارش رحمت های الهی امیدوار تر می شویم

وتوکل به خداوند متعال را کلید موفقیت های خود می دانیم.

در این ماه به خوبی می آموزیم که چگونه همه چیز را با روزه گرفتن

و کمک و استعانت از خداوند سبحان در کنترل خود

دراوریم،اعضای بدن خویش وفکرو روح و غرایزمان را تسلیم اراده

خویش سازیم تا بتوانیم از پستی ها و پلشتی ها و همه بدی ها در امان

باشیم . 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:18 توسط سوسن| |

سالروز انتخاب

 

برگزیده ترین بنده

 

 صالح خدا محمد مصطفی

 

 (ص)

 

برای هدایت بشریت،بر

 

 عالمیان مبارک باد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:46 توسط سوسن| |

کاش چشمان آسمان آن شب دیرتر به طلوع صبح روشن می شد.

کاش نیم نگاهی به ما می انداخت و فرصت خداحافظی را از ما دریغ نمی کرد.

کاش آن شب،روزنمی شد.صبحی که قرار بود،آغازش پایان تو باشد.

صبحی که قرار بود باآمدنش تو بروی... برای همیشه.

تو پرواز کردی و

من از بارش پرهای ریخته ات

وضومی گیرم

وبر سر آبی ترین سجاده ها

نماز صبر می خوانم

رحمت الهی نثار روحت باد پدر

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:41 توسط سوسن| |

   

 

بهشت را کجا جستجو می کنی؟به قدم هایش به  خاک  پایش نگاه

کن جنت همانجاست.می دانی چرا؟ چون به خاطر تو

 از خودش گذشت و

کسی که خود را به خاطر دیگری فراموش

کند،کسی که بر خود

خواهیش غلبه کند،ساکن همیشگی بهشت است. به

این فکر کن که چند

بار میان صورت تو و آفتاب حائل شد تا در

سایه راحت بخوابی                             

چند بار به خاطر سنگینی بارتو که در

آغوشش بودی سخت تر نفس

کشید.اواین چنین باعشق و با تمام وجودش از

 تو نگهداری کرد بی هیچ

انتظارپاداشی زیرا به دریای رحمت الهی وصل

است.

 

می خواهی عبادت کنی؟به مادرو پدرت نگاه

کن.نگاهی از سر

 مهر،درست مثل وقتی که به کعبه نگاه می

کنی. برای جبران زحمات

مادریک نگاه آسان ترین کار است.مادرها

لطافت دست هایشان را در

ازای بالیدن بچه ها به زمان هدیه می

دهند.در مقابل،بوسه ای بر دستان

چروکشسان وقت زیادی نمی گیرد.

هرچند به اندازه تمام دانه های باران هم

که بوسه بارانشس کنی یا

 

بنده وار در مقابلش بایستی هنوز نتوانسته

ای به اندازه دوران حمل

 

نه ماهه ات از او تشکر کنی.با این همه

باور کن که در ازای هر بوسه

بر روی مادر مرواریدی در دل صدف های

دریایی ظاهر خواهد شدوبا

هر نگاه به چشمان او گل آفتاب گردانی رو

 به خورشید کرده،لبخند خواهد زد.

 

یک بار بیا کلمه نذر کنیم! گفتن کلمات مهر

آمیز با مادر حتی مادرانی

که در گور آرمیده اند.فرشته ها منتظر

بردن نذوراتی این چنین به آسمانند.

عطر عشق مادر چون پونه های وحشی نفسها را

 تازه می کندو ایمان

اوآبی تر از هر آسمانی ست.رستگاری در یک

لحظه نگاه و در یک

کلمه مهر آمیزبه مادر نهفته. بگذار امروز

 تعقیب نمازمان جستجوی

چشمان زیبای مادر باشد. او که زود تر از

هر اذانی بیدار است و به دعایش همیشه نیاز

 مندیم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:47 توسط سوسن| |

ماه من! وقتی که آمدی،نیمرخم کامل شد.دیگر از آوار سایه ها نمی

ترسم،که شبم از امروزبه قدوم تو نور باران شد! تاریکی را می شناختم

چرا که در دوری از تودر شب های انتظار،وجب به وجب سیاهی را

اندازه گرفته بودم و درپرتوبدر دیدارت دریافتم که ترس ها را ارتفاعی

نیست!

 

ماه من! وقتی تو آمدی دیدم که دریا از اندیشه های پرمهر تو به جوش

آمد،و طبیعت با آهنگ منور ورود تو خود را دوباره شناخت،امواج به

رقص آمدند و مرغان دریایی در آشیانه ها شان به آرامی خفتند.

 

ماه من! وقتی تو آمدی پرده پرده شب،به سپیدی نزدیک ترشد و

جیرجیرک ها به شوق دیدارت،قفل حنجره شان را گشودند وبه یاد جفت

خود،ترانه های عاشقانه سرودند...!

 

ماه من! وقتی آمدی دلم به رویت خندید! اندوه تنهایی ام در زلال

چشمه های نگاهت خود را شست و وسحر و جادوی حضورت مرا به

یادم آورد.تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر

شدندونفس نفس،حضورت را با دم و بازدم حس می کردم وبه خاطره

جان می سپردم! تو در شبستان خیالم نازل شدی! طعم دعاهای اجابت

شده ام بودی،مثل نماز صبح،اول روشنی و آغاز تبم بودی.

از پشت پرده لرزان اشک هایم،دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا

گذاشتی!

 

ماه من! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم،وقتی سکوت شبانه ام

فرصتی شد تا صدای قدم های نورانی ات را بشنوم،وقتی دورازهای و

هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی،از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله

 ای ست از این جا تا ابدیت،لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور

عشق عمری به بلندای عمر زمینیان داردوقدرتی به عظمت خواستن و

توانستن!

 

ماه من! دلم تو را می خواهد.به ابرهایی که بر رخ زیبایت سایه افکنده اند

 حکم کن کنار بروند.می خواهم نیمرخت را با نیمه دیگرت کامل وتمام

ببینم! مرا به دیدارت مانوس کن! تو صدایم زدی! صدایت راشنیدم.این

حجره های خالی دل به نور امید پرشدند و حالا همه وجودم شوق

پروازاست.

 

     

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:29 توسط سوسن| |

 

مدت ها بود که روی پل ایستاده بودم! همه

  جا پراز مه بودوچشمانم به جایی راه

نداشت  برای دیدن!

 

صدای نزدیک رودخانه ای که می شنیدمش،مرا

 می گفت که زیر پلی که به رویش ایستاده

ام رودخانه ای روان است!!

 

مثل مجسمه روی پل ایستاده ام!نمی دانم کی به

 این جا آمده ام!اما دیر زمانی ست که همین

 جا کاشته شده ام!فکر جلو رفتن دلم را پر

از هراس می کند! آخرهمه جا آن قدر مه است

که نمی دانم پیش رویم چیست واین مرا می

ترساند!!

 

به عقب نمی خواهم برگردم! حتما راه پشت

پل،آمدنی بوده که من تا اینجاآمده ام!

حالا چرا دوباره برگردم؟

 

 

همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه

نداشت برای دیدن! هوا رطوبت مبهم دلچسبی

دارد اما دیگر از این خلسه گنگ

طولانی،کلافه شده ام! آن همه کار دارم وباید

 بروم اما گمگشته در زمان و مکان مدت

هاست که اینجا به این همه سکون خیره ام!

همه جا را آن قدر مه گرفته که حتی نمی دانم

 پلی که به رویش ایستاده ام سنگی است یا

 چوبی!

 

با احتیاط با پای راستم به کف پل ضربه می

 زنم.صدایی که از انعکاس این برخورد به

گوشم می رسد می گوید که پلی که این همه

وقت مرا میزبان بوده،از جنس خود سنگ است!

 

 

همه جا پر از مه بودو چشمانم به جایی راه

 نداشت برای دیدن!

 

 

راه ندارد که ندارد!خسته شده ام،می خواهم

 از این پل رد شوم،آن طرف پل هر چه که

باشد از این سکونی که مرا پیش نبرده و فرو

 می برد،بهتر است!پای راستم را بلند می

کنم... اولین قدم را برداشته ام!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:59 توسط سوسن| |

 پنج نصیحت ماندگار

 

یک روز مردی مداد بسیار زیبایی را ساخت تا به بازار برده و

بفروشد.اما قبل از فروش مدادگفت:« پنج چیز وجود داردکه تو باید از 

 آن ها کاملا مطلع باشی تا بتوانی یک مداد خوب و زیبا باقی بمانی.

 

اول آن که شاید بتوانی خیلی از کلمات را بنویسی اما فقط باید چیزهایی

را بنویسی که صاحبت از تو می خواهد.

دوم،قطعاهرازگاهی تو را می تراشند و درد زیادی به جانت می افتد،اما

باید صبور باشی وبدانی تنهادر این صورت می توانی به مداد بودنت ادامه دهی.

سوم،شاید بعضی از کلمات را اشتباه بنویسی،اما باید بعدا آن ها را

تصحیح کنی.

چهارم،مبادا از نوک تیزت برای آزار دادن دیگران استفاده کنی،چون

درآن صورت قطعا مورد نفرت همه واقع می شوی.پس بهتر است از

نوکت در جهت خوب استفاده کنی.

پنجم،به ظاهر زیبایت مغرور نباش و فقط به فکر نوشتن کلمات پر معنا

و نیکو باش چون فقط آن ها از تو به یادگار می مانندوجسمت تا آخر

تراشیده خواهد شد.

اما آیا ما انسان ها،نصایح خالق خود یعنی پروردگار را گوش می کنیم؟

 

اول، شاید ما قادر به انجام هر کاری باشیم،اما فقط باید کارهایی را

انجام دهیم که رضایت خداوند در آن است.

 

دوم،در زندگی با مشکلات زیادی روبه رو می شویم که گاه اشکمان را

جاری می سازد،اما تجربه کردن این مشکلات ما را قوی می کند و به

ما انگیزه حل مشکلات و ادامه راه را خواهند داد.

 

سوم،شاید در زندگی دچار اشتباه شویم اما باید آن ها را جبران کنیم.

 

چهارم،هرگز از توانایی های خود برای آزار دیگران وقدرت نمایی

استفاده نکنیم چون در آن صورت عشق اطرافیانمان را از دست می دهیم.

 

و پنجم،این دنیا و تمام متعلقاتمان فانی است وتنها چیزی که از ما به

یادگار می ماند،اعمال ماست.

 

پس مراقب اعمالمان باشیم!   

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:46 توسط سوسن| |

عشق را تجربه کن...

گل من،قلبت را به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم،این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن ودلت را،بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من،

سهم تو از دل چیست...!

گاه ،دلتنگ شوی،

گاه بی حوصله وسخت و غریب!

وزمانی را هم،غرق شادی وپر ازخنده وعشق...

همه را،ای گل ناز،به خداوند سپار...

خاطرت جمع ،عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست...

گل نازم ،این بار

چشم دل را واکن!

دست رد بردل هرغصه بزن !

حرف هایت را، گرم و آرام و بلند،به خداوند،بگو...

عشق را، تجربه کن!

حرف نو را این بار،از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...!

گل من؛در این سال که پر از روز و شب است،

و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را، نو کن

وشبیه شب و شبنم،غرق موسیقی باش!

لحظه ها می گذرند،تند و بی فاصله از هم...

مثل آن لحظه که دیروز شد و

مثل آن روزکه انگار،گلم؛

هرگز از ره نرسید...!

آری ای خوب قشنگ؛

زندگی آمدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند،گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید،

فکر را نو بکنیم،عشق را،سر بکشیم

ودل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور،

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر درو پنجرا را، سوی چشمان خدا وا بکنیم...

روز نو، آمده است!

وبهار هم امسال،مثل هر سال از آغوش خدا، می روید!

کاش این بار،گلم؛

با دل گرم زمین،عهد بندیم،دگر؛

قدر بودن ها را،خوب تر می دانیم...

وخدا را هر روز،از نگاه همگان می خوانیم...!

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:35 توسط سوسن| |

عید بهانه ای است برای پاک کردن شیشه های پنجره وپنجره روزنی ست برای سلام کردن به

همسایه ی خانه،آدم هایی که در برج آجری با ما زندگی می کنند.

اما همسایه ای نزدیک تر به من هست که با هر گناهم غمگین می شود.

 

ای همسایه نزدیکِ نزدیک تر به من که با دلم مجاور نشسته ای و پنجره حکمت را شفاف

می خواهی.می دانم دلت می گیرد وقتی غبارکینه شیشه ی دل مرا مکدر می کند،می شویمش،

با آب عشق،تا عید یقین بر ما مبارک باشد.

هر همسایه را بر من حقی ست ،اما تو ای همسایه جان آن چنان نزدیکی که خانه یکی

 شده ایم.ادب حکم می کندبه حرمت نفخت فیه من روحی،خاطرم را سرشار از تو سازم.این

 خاک که اصل تیرگی من است فدای روشنی ات باد که هر گاه بخواهی نیستم وتا تو نخواهی

 همچنان مجاور همسایه های دور و دورترم.  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:13 توسط سوسن| |

 

  تقدیم به او...

 امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد.امشب من

 مانده ام ویک دنیا دلتنگی ودیوانگی.من مانده ام و این تصور که عبور

 ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک.

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟!

کجاست آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش،مرهمم باشد؟!

کجاست دفتر خاطراتم که غم ها را بر دوشش نهم؟!

من،اما در خیال دیروز و امروز،تورادر فرداهایم جست و جو خواهم کرد...

من تو را هر غروب با قلبی پراز عشق وبا لبخندی که نشانه امید

 است،هزاران هزار بار از خدا می خواهم.

من ناب ترین لحظات را فقط با تو می خواهم.

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:52 توسط سوسن| |

 

 

خدای مهربانم

صمیمانه که با تو سخن می گویم

خطی بر آن می کشند.

سکوت می کنم.

ناگفته هایم را اجابت کنید لطفا!

از گفته هایم پشیمانم!

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:47 توسط سوسن| |

 

دو خط موازی یادگار درس های دبستانمان هستند.دو خطی که با هم تعریف می شدند و با هم معنا می شدند!

صدای معلم هنوز در گوشم هست که هر وقت آن را می کشید،سریع می گفت:"دو خط موازی

هیچ گاه همدیگر را قطع نمی کنند!هیچ گاه به هم نمی رسند."

اما هر بار که از مدرسه بر می گشتیم،دو خط کنار خیابان را می دیدم،دوخط موازی که در دور

 دست ها،در انتهای خیابان به هم می رسیدند!!!(از همان روزها یاد گرفتم شاید برسند!)

 

بزرگتر که شدیم – روزهای دبیرستان- ومعلمی که گفت:"دو خط موازی در بی نهایت همدیگر را قطع می کنند."

 دوباره تکرار می کنم دو خط موازی در بی نهایت به هم می رسند،در دوردست ها!همان باوری که در کودکی داشتم.

این دو خط ممکنه ما و آرزوهامون باشه،ما و یه هدف،ما و...

هر چند ممکنه در دوردست ها باشه،اما مهم اینه که به اون می رسیم.زمان و مکان هر کاری باید

 فرا برسه تا رخ بده.مکان و نحوه رسیدن به اون ارتباط مستقیم با تلاش و باور و توکل ما داره.

 

یه روزی،یه جایی،یه کسی،یه جوری،یه چیزی،

صبر داشته باش،صبر داشته باش.

راه هر چند دشوار،صعود را ادامه بده،قله در یک قدمی توست!

    

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:13 توسط سوسن| |

 

راز دریا را بیاموز

دریا با آنکه عمیق است اما امواجی را که در سطحش هستند،سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند.

تو هم مثل دریا امواج سطحی و زود گذر زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن!

دریا هم سطح دارد و هم عمق ...

راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است!

تو هم این تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی !

در عین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی به دنبال سلامت جان هم باش!

مثل دریا پر باش از بیکرانگی.

اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند،تا تمام نشدنی باشی.

تا هرگز تمام نشوی!

مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز.

از تند باد حوادث بیم نداشته باش! مگذار که مرداب شوی!

مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند!

سفره ات را برای همه پهن کن!

بگذار تا هرکس هرچه نیا ز دارد از تو برگیرد!به ماهیگیر ماهی بده،وبه مرد گوهری،مروارید!

مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته،تو هم آبی باش.

انعکاس باش از آسمان ها،از خدا!

خداگونه باش!   

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:43 توسط سوسن| |

روان خود را روان کنید!

همان گونه که جسم ویتامین می طلبد واگرنتواندآن را از راه عادی وطبیعی به دست بیاورد باید قرص آن را

بخورد ویا آمپول آن را تزریق کند.روح نیز برای تقویت خودنیاز به ویتامین دارد.

 

همه باید بتوانندعلاوه بر خود،روان خانواده ، همکاران واطرافیان رانیز روان کنند؛ پویا کنند؛جاری کنند.

 

نپرسید مگر روان،روان نیست.جوابش را خوب می دانید.بعضی وقت ها کلید می کنیم،درشکست هاگیر

 می کنیم،دراشتباهات ،درنگاه های منفی به زندگی،درنگرش به خود می مانیم.برخلاف ملاصدراکه

هرازچندگاهی سرخود راتکان می داد تاذهنش نو و خلاق شوذد،در گذشته و کهنه باقی می مانیم.

 

در این مواقع دیگر روان ما روان نیست؛یعنی شرایط سلامت روانی فراهم نیست.

 

تنها راه موثر در چنین مواقعی فقط وفقط روحیه سازی است به هرشیوه ممکن؛چرا که برای موفقیت ،برای

محبوبیت،برای آرامش،برای سلامتی وبرای بهره بردن از زندگی باید همواره روحیه داشت . به بیان

دیگرروان راروان کرد.

 

برای لذت بردن از زندگی روان را باید روان کنیم.    

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:4 توسط سوسن| |

شما اولین آموزگار فرزندتان هستید

شما به عنوان والدین فرزندتان،اولین آموزگاران او محسوب می شوید.هرلحظه ای که با فرزندتان سپری می کنید،به منزله فرصتی است تاچیزی را تجربه کند که کارشناسان آن را« لحظه آموختنی»خطاب می کنند.این لحظات در کنار هم جکع می شوند وبه آماده شدن کودک برای ورود به مدرسه کمک می کنند.کارشناسان با ارائه راهکارهایی مناسب به شما کمک کرده اند تا فرزندتان را در این لحظات آموختنی،آماده ورود به جامعه نمایید:

-  در حالی که میز غذارا آماده می کنید،ازفرزندتان بخواهیدکه تعداد قاشق ها را بشماردوبه شما بگوید.

-  در هنگام خرید، درمورد رنگ،شکل و تعداد اجناس با فرزندتان صحبت کنید.

 

-  اگر فرزندتان به حشرات علاقه نشان می دهد،درمورد نحوه زندگی آن ها با او صحبت

کنید.کتاب هایی در موردزندگی حشرات بخرید وآن ها را برای فرزندتان بخوانید.

 

-  در طول روز چندین مرتبه برای فرزندتان با صدای بلند داستان بخوانید.درمورد علایم

راهنمایی ورانندگی برایش قصه بگویید.در هنگام خواندن مجلات ،با صدای بلند داستان ها را تکرار کنید.

-  سوالا تی از فرزندتان بپرسید که او را به فکر کردن وادارند.مثلا به جای این که از او

بپرسید:«آیادرپارک به تو خوش گذشت؟»(که پاسخ آن بله یا خیراست)،ازاوسوال

کنید:«امروزدرپارک چه کردی وازچه چیزهایی خوشت آمد؟»

-  در حال انجام هرکاری که هستید،درمورد آن برای فرزندتان توضیحاتی بدهید.به این ترتیب، به

 فرزندتان کمک می کنیدتا دنیای پیرامون خود را بهتر بشناسید.    

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:59 توسط سوسن| |

چگونه مطالعه کنیم؟

مطالعه کردن دارای مراحلی است که باید به ترتیب ودرست انجام شود واگرترتیب مرحله ها به هم بخورد مطمئنانتیجه خوبی نخواهید گرفت.یکی از روش های رایج درخواندن درس ها روش چهارمرحله ای مطالعه است.این مرحله ها عبارتند از:

            ۱- مطالعه اجمالی    ۲-مطالعه مفهومی  

            ۳ -مطالعه تثبیتی   4- مطالعه مروری

مطالعه اجمالی

صفحه های کتابی را که برای مطالعه در نظر گرفته ایدیک بار با در نظرنگرفتن جزییات آن ورق بزنیدوعنوان های کلی آن رانگاه کنیدتااز کلیات آن باخبر شوید.

مطالعه مفهومی

درمرحله بعدسطرهای کتاب رابادقت بیشتربخوانیدتابتوانیداطلاعات خودتان رادر ارتباط با موضوع درسی زیاد کنید.دراین مرحله اگرموضوع درس باموضوع هایی که قبلا خوانده ایدارتباط دارد،سعی کنید این ارتباط را برقرار کنیدوبادقت بیشتری کار مطالعه را انجام دهید.دراین مرحله لازم است بتوانید تشخیص دهید نکته های اصلی منبع درسی کجاست ونیز برای فهم بیشتر مطالب مثال های متنوعی را از خارج برای خودتان بیاورید.

 مطالع تثبیتی

پس از فهم موضوع درس ،لازم است که مطلب آموخته شده در جای ویژه خود درحافظه تان نگه داری شود.مهم ترین عملی که برای این تثبیت باید انجام دهید تکراروتمرین است .حتی سوال ردآوردن از محتوای درس برای خودتان می تواند در یادگیری بهتر به شما کمک کند.

مطالعه مروری

این مرحله کامل کننده مرحله قبلی است یعنی بعد از تثبیت مفهوم های درس ،لازم است که در زمان های مشخص به سراغ آن هابروید ودوباره آن هارامرور کنید(مثلاهرشب فبل از خواب زمانی رابرای مرور درس های روزهای قبل در نظر بگیرید).       

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:57 توسط سوسن| |

«به یاد...»

می نویسم ازتو وازموج یادی که می کوبد به ساحل بی قرار قلبم.تادورهاتو را به نام اشک هایم

می شناسم وبا لحن همیشگی گریه می خوانمت.

توحس می شوی از آن سوی قلبم.ازپشت حصارهای وجودم.نمی دانم تا کی به سینه بیاویزم گل

خاطراتت را؟ازکجابه دست های تو برسم؟ازکدام پنجره توراببینم؟ازکدام هواتورانفس بکشم؟

 

بگوبه من بگو که صدای تو همان آوازلرزانی ست که نام مرا می شناسد.بگوکه هنوز هم رنگ

چشم های مراروی شیشه ی  پنجره قلبت نقاشی می کنی.بگو که می دانی من ازجنس تنهایی ام

وکوچیده به سرزمین غربت.به شهردلتنگی.صدایم کن.بگو که هنوز هم برای منی.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 3:13 توسط سوسن| |

 

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

لبت نه گوید وپیداست می گوید دلت آری

که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟«آن» من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری

تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من !اگر روزی

توازآنی که هستی ای معما پرده برداری 

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من!

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

(صدایی از صدای عشق خوش تر نیست)-«حافظ» گفت

اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:27 توسط سوسن| |

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تورابه جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

تورابه جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

برای خاطرعطرنان گندم

وبرفی که آب می شود

تورا برای دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شدو هیچ وقت نریخت

لبخندی که محوشدوهیچ گاه نشکفت

تورابه خاطرخاطره هادوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطرنابودی توهم وخیال

تورابی آن که دوستم بداری،دوست می دارم

تورابرای دوست داشتن دوست می دارم

تورابه جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست می دارم

برای لبخند تلخ لحظه ها

پروازشیرین خاطره ها

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید،دوست می دارم

اندازه ی قطرات باران

اندازه ی ستاره های آسمان

تورا اندازه ی خودت،اندازه ی آن قلب پاکت،دوست می دارم

تورابرای دوست داشتن دوست می دارم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 18:22 توسط سوسن| |


:قالبساز: :بهاربیست:

دريافت كد در بهاربيست